تبليغاتX
كوچه ي خيس


كوچه ي خيس

اجتماعی فرهنگی سیاسی ....



بيش از همه وقت ميدانست چه ميخواهد. گرچه يافتن خواسته هايش هميشه سخت بودند و بيرون

كشيدن آنها از بين چرنديات ذهنش كار دشواري بود.ميدانست چه خبر است .درست بود كه در توهم

زيسته بود و هميشه درگيري بودن ها و نبودن هاي نفسهايش او را از زنده ها بازميداشت ولي اينبار

آتش بسي اعلام كرده بود تا هم بودن را راضي كرده باشد هم دهان نبودن را ببندد.فهميدن بعضي چيزها

 سخت نيستند اگر به عادت هميشگي آنها را پيچيده نسازيم و تازگي دوستي اين را به او ياد داده

بود. امتحان كردنش ضرري نداشت اينرا نبودن ميگفت و بودن اين حرف او را هرچند نمي پسنديد ولي تنها

حرف قابل قبولش ميدانست.

اينبار آرزوهايي در سر داشت. اين نشانه ي خوبي براي بودن بود. ميخواست بيقرار يك دوست شود به آن

عشق ميگفتند اما او قبول نداشت.بي قراريهاي بي مخاطب بسياري داشت. قبلا هم تجربه كرده بود اما

 تنها زمان ِدر تجربه بودن معنا داشت. اينبار ميخواست تا هنگامي كه طبيعت نبودن را برگزيند همه چيز

 را ساده بفهمد.خدا را،خوب و بد را و خودش را و بعد ساده زندگي كند. واي كه چقدر از نوشتن آن ذوق

ميكرد: «زندگي كند». حتي قبل ها، آنوقت ها كه لقمه را دور سرش مي پيچاند ميدانست بعضي چيزها

 بد هستند به عبارتي گناهند و اين بعضي چيزها را هر روحي ميفهميد. فهميدن همين ها براي زندگي

 ساده اي كه ميخواست كافي بود. ديگر به دنبال حقيقت نميگشت. سعي ميكرد به آن فكر نكند و

 ميخواست بر آتش داغ آنها كه مدعي حقيقت بودند و از درد سوزش بي امان آن انجام هر گناه سردي را

جايز ميشمردند آبي بريزد و دل خودش را هم خنك كند. خيلي آزارش داده بودند همين ها بودند كه

هميشه چماق نصيحتشان بر سر او بود و اين اواخر هم كه ديدند از نصيحت گذشته است نصايح را كناري

 انداخته و چماق را مستقيم بر سرش ميكوفتند. به انتهاي راه نمي انديشيد و نتيجه مهم نبود. اين بودن

 را مي آزرد ولي بيشتر توافق هاي آتش بس به نفع بودن بود نبايد از سهم كوچك نبودن آزرده خاطر

ميشد.

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:36 توسط انار| |

چهارشنبه شب 3/4/88انجمن اسلامي دانشگاه سيستان و بلوچستان در آتش عقده گشايي ها

سوخت تا كساني كه عقده ها چون خوره اي روحشان را ميميراند اندكي با شعله هاي آتش و تماشاي

 دوده هاي سياه آرام گيرند چرا كه حتي وجود اين ديوارها را برنمي تابند. خود را محور حقيقت ميدانند و

ديگران را منافق ميخوانند و با به آتش كشاندن و نوشتن شعاري بر ديوار سعي در اثبات خويشتن دارند و

در اين خيال به سر ميبرند كه با بطري هاي بنزين شان ما را هم مي سوزانند غافل از اينكه ما پيش از

اينها در آتش بيدادشان سوخته ايم و ترس از آتش برايمان معنايي ندارد كه خود شعله ايم.

مسئولاني كه حتي شمار نفس كشيدنمان از نظرشان پنهان نمي ماند شعله هاي تيز آتش را نمي

بينند واظهار بي خبري ميكنند و سپس با بي شرمي اي  كه ديگر جزئي از وجودشان گشته و بدان عادت

 كرده ايم انگشت اتهام را به سوي خودمان دراز مي كنند و ما حيران كه اين چگونه بازي سياهي ست

كه به راه انداخته اند تا باز به بهانه اي هر كه را نوري در دل دارد از دنياي پليدشان حذف كنند و خدا

ميداند در پس نقشه ي شومشان چه ميگذرد؟ ولي بدانند هر چه كنند صبرمان افزونتر،دردمان عميق تر،

پايمان محكم تر و اراده ي مان راسخ تر ميگردد.

در عاشقي گزير نباشد ز ساز و سوز         استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:32 توسط انار| |

 اعتراضات در زاهدان:

نتیجه ی انتخابات اعلام شد. همه گیج و منگ از این بی شرمی. دروغ برای آن واژه ی کوچکی بود.

درد چنان بر جانمان چنگ انداخت که فریاد تنها تسکینمان بود و فریاد برآوردیم و در جوابمان نیروی

انتظامی هم از مهرورزی دریغ نکرد و تمام عقده هایش را در ضربات باتوم هایش جمع کرد.با گاز اشک آور

و اسپری فلفل همه را پراکنده ساختند. ۱۵ نفر را دستگیر کردند. دانشجوها به دانشگاه پناه آوردند.

بغض ها در فریاد گره میخورد و همه با حسرت به پرچم به یغما رفته مان می نگریستیم که با چه

بی شرمی آنرا در جشن انتصابشان به بازی گرفتند. نیروهای اطلاعات و سربازهای ضدشورش خیابان ها

را پر کردند. اجازه ی نفس کشیدن را هم از مردم گرفته بودند اما فریاد اعتراض از پشت میله های

دانشگاه تنها دلگرمی مردم بود. راهپیمایی سراسری روز دوشنبه داخل دانشگاه برگزار شد. جمعیت

عظیمی که از عظمت یک دروغ میگفتند. فریاد الله اکبر هر شبمان پیام رنجمان را به آسمان می برد.

همه خبر از کشت و کشتار می دادند و ما تنها می توانستیم سوگوار باشیم. شاید نور شمع هایمان

اندکی از این سیاهی بکاهد. اعتراضات مدنی ادامه یافتند. روز پنجشنبه مراسم سوگواری دیگری انجام

شد. روز بعد جمعه بود. جمعه ی سیاهی که دیکتاتوری دستور خفقان صادر کرد. با بیانات این پیر فرزانه

تیرها روانه گشتند تا جان بستانند و صدا ببرند. قربانی کردن و خون گرفتن جواز رسمی یافت. جمعه ای

دردناک بود. شنبه عصر زاهدان هیچ تجمعی برگزار نشد. همه پراکنده بودند و نگاه های ساکتشان خبر

از سکوتی دردآور داشت و اما فریادهای خشمگین تر الله اکبر همان شب و شب های بعد همچنان از این

داغ می گفت. روز دوشنبه مراسمی برگزار شد و برای زنده نگاه داشتن دردمان شمع روشن کرده و سرود

 یار دبستانی سر دادیم. تجمعات تمام شد. دانشگاه تقریبا تعطیل شده و هر کس به سویی روانه گشت

با غمی که همچنان سنگینی می کند و نگاه های ساکت و لبخندهای تلخ آنرا فریاد میزند. روزهایی که

هیچ نمیدانیم در پس آن فردایی خواهد بود؟ و اگر هست چگونه فردایی انتظارمان را می کشد؟

حتی نمیدانیم دست کدام یک از این هزاران خونریز پشت پرده به خونمان آلوده است؟ هنوز از صدای

تیرها در گوشمان گیجیم و مبهوت این جنایتیم. ....

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:0 توسط انار| |

روزی پرسیدم: چرا خبر کتک زدن یک نوجوان در غرب اینقدر بازتاب دارد اما در ایران حتی خبر کشته

شدن انسان ها را بیان نمی دارند و به آسانی از آن می گذرند؟

پاسخم دادند: سر بریدن گوسفندی در روستایی هیچگاه تیتر خبر نیست.

و من در حیرت ماندم که براستی مرا چگونه می بینند. ارزش جان مرا چقدر می دانند که براحتی دم از

امنیت من می زنند و من می ترسم. من میترسم و قربانی می شوم و تو اگر بتوانی سکوت میکنی تا

کسی حتی زمان مرگم را نداند و اگر نتوانی مرگم را انکار کنی شهیدم می خوانی و با گذاشتن دسته

گل بزرگی بر سر قبرم قصه ی چگونه مردنم را هم دفن می کنی. من همواره می ترسم. از جانم

میترسم. از فکرم میترسم. از نانم میترسم. حتی از قدم زدن در خیابان میترسم. از اینکه سلیقه ی مرا

نپسندی و بر سرم نازل شوی و به باد کتکم گیری. من از اینکه بگویم درد دارم میترسم که ناگهان زنجیر

بر پایم بیندازی و به گوشه ی خلوت زندانی روانه ام کنی و بعد با افتخار و اطمینان خاطر وجود مرا انکار

کنی و هیچ خبری از من نرسد گویی به گفته خودت وجود ندارم. میترسم از اینکه سخنی گویم و

تهمت ها روانه ام کنی و از دانش و علم هم محرومم کنی که براستی بزرگترین دشمن تو دانایی من

است. تو ادعا داری همچو من زندگی میکنی. خانه ات خورد و خوراک و لباست چون من است اما زندگی

تو هیچگاه همانند من نیست. تو نگرانی نداشتن نداری. تو ترس از دست دادن نداری. تو غصه ی فردای

فرزندت را نداری و اما من میترسم. از تو و فریب هایت میترسم. وقتی چشم در چشم من رو به سفره ی

خالی من رو به اندیشه ی زنجیر شده ی من رو به آینده ی تباه کرده ی من می ایستی و می گویی:

همه چیز خوب است. و چنان محکم و قاطع سخن می گویی که به بودن خود شک میکنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:31 توسط انار| |

تا حالا شده بخواي حرف بزني بدون اينكه خونده بشي، بدون اينكه تفسيرت كنن.بدون ترس فروريختن داد بزني.ميخوام حرف بزنم و هيچكس هيچ برداشتي از من نكنه. خودم رو توضيح ندهم.باشم همه ي آن چيزي كه هستم با همه ي بدي ها و ضعف ها.خودم باشم بدون حضور ديگران. بدون چشم هايشان. من باشم و من. پذيرفته شوم. ضعف هايم را ببينند و درك شوم. يشوم رها، آزاد. دقيقا همين: رها. كوله بار سنگين نگاه ها را از دوشم بردارم و خود گناهكار بيچاره ام را در آغوش بكشم، بغلش كنم و نوازشش كنم. پنهونش نكنم. بگذارم  خودم نفس بكشم.بگذارم كه من باشم بدون ديگري. بگذارم كه خوب نباشم. همه بدانند يك كوله بار بزرگ  گناه دارم حماقت دارم و خودخواهي. بردارم آن آدم دروغين را. بشكنم اون منيت مسخره را. اجازه بدهم گريه كنم .اجازه دهم باشم.حرف دلم رو نسازم واسه ي نوشتنش جون نكنم. بگذارم خون بچكه از نوكش وقتي پايين مياد.

خود من، فقط من. آخ كه چقدر دوستت دارم وقتي مثل يك بچه آروم و مظلوم به همه ي گناه هات اعتراف ميكني، اشك ميريزي و نمي خواي قايمش كني.خودتي فقط خودت حتي بدون اسمي كه بقي صدات ميكنن. واسه ي خودت لازم نيست صدا بزني. هستم همين جا.مي خواهم باشم و بشكنه قالب ساختگي حضور. بهت افتخار ميكنم . به اين لحظات بودنت. تويي فقط تويي.خواسته هايت هستند، تنهايي هايت هستند.ميخوام خودم بنويسم خودم رو.رها بشم از همه ي هستن هايم.مي ياي خدا همين موقع ها مياي.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:0 توسط انار| |

خبرنامه امیرکبیر: پس از انتشار اخبار و تصاویر روزهای اخیر دانشگاه سیستان و بلوچستان که در آن علی باقری و کامران جلیل ۲ دانشجوی این دانشگاه مورد ضرب و شتم حراست دانشگاه قرار گرفته بودند، امروز این ۲ دانشجو توسط نیروهای لباس شخصی بازداشت شدند.

 

بازداشت این دانشجویان با هماهنگی دبیر کمیته انضباطی این دانشگاه با نیروهای امنیتی صورت گرفته است. به گزارش خبرنامه امیرکبیر، صبح امروز دبیر کمیته انضباطی دانشگاه سیستان و بلوچستان با تماس تلفنی از این ۲ دانشجو می خواهد تا با مراجعه به دانشگاه، وسایل شخصی خود را از اتاقهایشان در خوابگاه جمع آوری نمایند. پس از آن، هنگامی که این دو دانشجو در مسیر دانشگاه بودند، در نزدیکی دانشگاه توسط نیروهای لباس شخصی بازداشت شدند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:5 توسط انار| |

 

وقایع اتفاقیه:بعد از گذشت يك ماه و چند روز بالاخره مسؤولان دانشگاه سيستان و بلوچستان راضي شدند تا جلسه شوراي تجديدنظر كميته انضباطي 8 دانشجوي ممنوع الورود دانشگاه را برگزار نمايند و رأي نهايي خود را در اين خصوص صادر نمايند. گرچه با توجه به اتفاقات روي داده در جريان چگونگي و نحوه صدور حكم براي دانشجويان ممنوع  الورود و روند رسيدگي به پرونده انضباطي آن ها كه بيانگر عدم اجراي قانون، بي عدالتي و غيراخلاقي بودن رفتار و برخورد مسؤولان مربوطه در روند صدور احكام بود، جاي ترديد است كه اصلاً آيا چنين جلسه اي برگزار شد يا نه؟ اما آن چه بعد از صدور احكام قطعي اين دانشجويان اتفاق افتاده است تمامي جريانات و تخلفات و بي عدالتي ها و رفتارهاي غيراخلاقي گذشته مسؤولان دانشگاه در برخورد با دانشجويان ممنوع الورود را تحت تأثير خود قرار مي دهد و آن هم ضرب و شتم دوباره علي باقري دبير انجمن اسلامي دانشجويان دانشكده ادبيات و يكي از دانشجويان حكم خورده مي باشد.

شنبه ساعت 11 وقتي 8 دانشجوي ممنوع الورود با اطلاع قبلي براي دريافت احكام انضباطي قطعي خود به دانشگاه مراجعه كردند، با ممانعت مأموران نگهباني مواجه شدند. دانشجويان با يكي از مسؤولان كميته انضباطي تماس گرفتند تا وارد شوند اما در جواب به آن ها گفته شد كه درب نگهباني بمانيد تا احكام را به شما بدهيم.

بعد از مدتي مسؤول كميته انضباطي در محل نگهباني دانشكده مهندسي احكام هر كدام از دانشجويان فوق را به آن ها داد؛ احكام آقايان صابر رستاد، ميلاد همتي پور،علي نمازي و ابراهيم اسكافي تعليق شد و ممنوع الورودي آن ها به دانشگاه نيز خودبه خود لغو شد. امين صالحي به دو ترم حذف ترم (يك ترم آن تعليق و ترم ديگر قطعي)، كامران جليل دو ترم حذف ترم بدون احتساب سنوات و علي باقري به بند 12 دو ترم حذف ترم با احتساب سنوات و پيشنهاد انتقال به دانشگاه ديگر به شوراي كميته مركزي انضباطي محكوم شدند و ورودشان به دانشگاه همچنان ممنوع اعلام شد(آقاي حسين بر هنوز حكم خود را دريافت نكردند) كه در اين ميان ممنوع الورودي آقاي كامران جليل كه پرونده وي به شوراي كميته مركزي انضباطي دانشجويان فرستاده نشده است غيرقانوني است. البته به اين سه دانشجو گفته شد كه طبق مصوبه جلسه 75 شوراي انضباطي مركزي اجازه ورود به دانشگاه را نداريد.لازم به ذكر است كه چنين مصوبه و قانوني قوانين مكتوب كميته انضباطي وجود ندارد و مسؤول كميته انضباطي نيز در پاسخ به پرسش هاي آقاي باقري در اين خصوص گفت كه من هم نمي دانم!!

بعد از دريافت احكام توسط دانشجويان علي باقري از صادق كريمي جانشين احتمالي شمس نجفي در كميته انضباطي كه احكام را به دانشجويان داده ،پرسيد كه آيا مي توان براي     جمع آوري وسايلم از خوابگاه، به دانشگاه وارد شوم كه وي نيز گفت مشكلي ندارد شما به در دانشكده مراجعه كن من هماهنگ مي كنم.

علي باقري نيز به در دانشكده ادبيات مراجعه مي كند تا وارد دانشگاه شود كه با ممانعت مأموران نگهباني مواجه مي شود. آن ها به وي گفتند كه بايد هماهنگ شود. بعد از برقراري تماس هاي مكرر با مسؤولان حراست، كميته انضباطي،مديركل امور دانشجويي، هيأت نظارت بر تشكل ها و امور خوابگاه ها  همگي گفتند براي جمع آوري وسايل از خوابگاه مشكلي نيست. اما گويا بعد از چند دقيقه حراست دانشگاه با نگهباني دانشكده تماس مي گيرد و مي گويد كه بايد نامه ي كتبي از طرف كميته انضباطي براي ما فرستاده شود، با آقاي كريمي تماس گرفته شد كه وي گفت آقاي رضواني هند تشريف دارند و قائم مقام ايشان هرچه بفرمايند مشكلي نيست. با قائم مقام وي نيز تماس گرفته شد كه گفت من نامه ارسال كردم. مدتي گذشت اما همچنان خبري نبود، علي باقري بعد از تماس با مسؤول خوابگاه به وي گفت من به سمت خوابگاه مي روم تا وسايلم را جمع كنم وي به سمت خوابگاه حركت كرد، نزديك خوابگاه 16 دانشكده ادبيات محل اقامت آقاي باقري  نگهباني به وي گفت كه بايد از دانشگاه خارج شوي. اين نگهبان كه مي خواست به زور آقاي باقري را خارج كند، گويا نتوانست، بنابراين نگهبان ديگري را صدا زد تا او را سوار ماشين كنند. در هنگامي كه دو نگهبان سعي داشتند تا آقاي باقري را سوار ماشين كنند با مقاومت آقاي باقري مواجه شدند كه اين مقاومت منجر به كتك كاري شديد او از طرف نگهبانان ، شد. تعدادي از دانشجويان كه در محل حادثه جمع شده بودند، نظاره گر اين حادثه بودند. دو نگهبان فوق با كتك كاري نيز نتواستند تا آقاي باقري را سوار ماشين كنند و تعداد بيشتري از نگهبانان كه تعداد آنها به هفت نفر رسيد  در محل حادثه حضور پيدا كردند و با ضرب و شتم شديد آقاي باقري وي را در ماشين حراست انداختند و به همراه آقاي كامران جليل و فرهاد شاه مرادلو به نقطه ي نامشخصي منتقل كردند. گويا وقتي كه آقاي باقري را در ماشين انداختند وي  بر اثر ضربات وارده به جسم خود بيهوش شد. به گفته ي آقاي جليل هنگامي كه حراست آن ها را به محلي كه گفته مي شد قرنطينه طراحان سوال امتحاني است  انتقال دادند.در حالي كه آقاي باقري بيهوش بود ساعت ها در آن اتاق بازداشت بود و مأموران حراست از انتقال وي به بيمارستان خودداري مي‌كردند . (ضمنا در همين بازه زماني به دانشجوياني كه براي تماشاي فيلم آمده بودند اعلام شده بود كه اين سانس به دليل نقص فني فيلم نمايش داده نمي شود . )كامران جليل گفت بعد از مدت طولاني به جاي آن كه اورژانس براي انتقال آقاي باقري به دانشگاه بيايد، با ماشين نيروي انتظامي در دانشگاه مواجه شديم كه ما را به كلانتري انتقال دادند كه با حضور در كلانتري آقاي باقري همچنان بيهوش بودند و بالاخره مأموران نيروي انتظامي راضي شدند تا اورژانس را خبر كنند و آقاي باقري را به بيمارستان انتقال دهند.

آقاي باقري به بيمارستان انتقال داده شد و كامران جليل و فرهاد شاه مرادلو در كلانتري مورد بازجويي قرار گرفتند. شكايتي از طرف حراست دانشگاه عليه سه دانشجوي فوق ارائه شده بود كه از آقايان جليل، شاه مرادلو و باقري به دليل ورود از روي نرده هاي دانشگاه براي دزدي از خوابگاه و برهم زدن نظم دانشگاه و درگيري با نگهبانان شكايت شده بود.

بعد از مدتي علي باقري در بيمارستان به هوش آمد و به كلانتري منتقل شد و مورد بازجويي قرار گرفت. با حضور در دادگاه  و بررسي پرونده آقاي شاه مرادلو آزاد و آقايان باقري و جليل بازداشت شدند تا روز بعد پرونده آن ها دوباره به دادگاه ارسال شود. روز بعد اين سه دانشجو به دادگاه رفتند اما به دليل نيامدن شاكيان آن ها جلسه دادگاه به روزهاي بعد موكول شد و آقايان جليل و باقري نيز به صورت موقت آزاد شدند.


  دانشگاه مكاني مي شود براي سركوب و لگدمال كردن افراد و انديشه هايشان و پستويي براي زنداني كردن دانشجويان. هنگامي كه انديشه  شما رجز خوانان حقير مي‌گردد، عقده ها سر بر مي آورند. فكرتان در برابر فكرمان شكست مي خورد و براي نجات خويشتن از اين حقارت دست به چماق مي بريد. وقتي نمي‌توانيد به بلنداي فكرمان  دست اندازيد ،شمشير مي كشيد. انسانيت را زير پا مي نهيد و در اين اوضاع چه سخت ميگذرد بر حق طلبان و آنان كه مي‌خواهند انسان بمانند. اين بار چگونه عملتان را توجيه مي‌كنيد؟ حنجره هاتان حق جار مي زند و قلبتان تيره است و وجدانتان خاموش. پستي و زشتي را پشت قدرت پنهان كرده، فريادها را خاموش مي كنيد.چشم فرو بسته و در پيله‌ي خود پيچيده ايد و حتي به درون خود نمي نگريد. تنم مي لرزد از اين همه زشتي و سياهي. تعفن گناهتان همه جا را برداشته است،شلاقتان را تاب مي آورم اما شما چگونه خود را تاب مي آوريد ؟ شما را مي گويم فقط از حيث بي شرمي و بي پناهيتان،شما خود آوار خوديد .انديشه‌ام شما را لحظه ايي آرام نمي گذارد حتي وقتي زير شلاقتان از هوش مي روم ،از من مي هراسيد و ترس چنان شما را در بر گرفته كه حتي به فكر حفظ ظاهر پوشاليتان نيز نيستيد. شايد از آن زمان كه اين ظاهر پوشالي را شكسته ايم لباس گوسفندي به دور افكنده حقيقت وجودتان  را نمايان كرده ايد اما بدانيد آبروي ازدست رفته تان با چماق قدرت باز نمي گردد. زخم هاي تن ما بهبود مي‌يابد اما زخم هاي روح شما نه و اينگونه عقده تان فرو نمي‌نشيند بلكه عميق تر ميشود همان گونه كه با هر عمل شما عقيده ما ريشه دار تر مي‌گردد .

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 12:55 توسط انار| |

خبرنامه امیرکبیر: در آبان‌ماه ترم گذشته در دانشگاه سیستان و بلوچستان با هجوم افرادی ناشناس به دانشگاه و ضرب و شتم تعدادی از دانشجویان، دانشجویان در اعتراض به مشکلات امنیتی موجود در دانشگاه و حوادث روی‌داده تجمعاتی را برگزار کردند و اعتراضات خود را نسبت به اتفاقات روی‌داده نشان دادند. دانشجویان در مطالبات خود خواستار استعفای ۲ تن از مسؤولان دانشگاه به نام‌های شمس نجفی (دبیر کمیته‌ی انضباطی دانشجویان) و کوچک‌زایی (مسؤول نگهبانان دانشگاه) به دلیل عمل‌کرد ضعیفشان و عدم برخورد آموزشی، انضباطی و قضایی با دانشجویان تجمع‌کننده بودند.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر مسؤولان دانشگاه در جمع دانشجویان و نیز در در مذاکرات با شورای تجمع‌کنندگان، مطالبات دانشجویان را پذیرفتند و قول رسیدگی به آن‌ها ‌را دادند.

اما با گذست چند ماه از آن تاریخ تا به کنون نه تنها هیچ کدام از مطالبات دانشجویان تحقق نیافت بلکه مسؤولان دانشگاه تمام توافقات صورت گرفته اولیه را نقض کردند.

مسؤولان دانشگاه و برخی از دانشجویان و تشکل‌های ارزشی دانشگاه فشار و هجمه‌ها را به‌سوی دانشجویان تجمع‌کننده، نشریات و دانشجویان منتقد و انجمن‌های اسلامی دانشجویان شدت بخشیدند و با پخش شب‌نامه‌ها و تهیه ‌طومارهای جعلی و پرونده‌سازی، آن‌ها را به ملحد‌ بودن، برانداز بودن، پیاده‌نظام دشمن و مزدور و اتهامات بی‌اساس دیگری متهم نمودند.

در این میان به نقشی که کمیته‌ی انضباطی و مسؤولان نهاد رهبری در دانشگاه در این خصوص دارد می‌توان اشاره کرد. با عضویت صادق کریمی، دانشجوی دکترا و فرمانده سابق بسیج دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه سیستان و بلوچستان که با بورسیه اطلاعات از کارشناسی به دکترا ارتقا پیدا کرده است، در کمیته انضباطی آن‌هم به عنوان یک عضو دانشجویی که بر خلاف عنوان سمتش با انتصاب مستقیم رییس انتصابی دانشگاه صورت گرفته است، قانون‌شکنی و توهین به دانشجویان شدت بیشتری به خود گرفته است. به گونه‌ای که هم‌اکنون کمیته‌ انضباطی که دانشجویان در تجمعات اخیر خود خواستار برکناری شمس نجفی دبیر آن به دلیل عمل‌کرد ضعیفش بودند فضای از رعب و وحشت را در دانشگاه سیستان و بلوچستان ایجاد کرده‌ است که دانشجویان امنیت روحی و روانی ندارند. گسترش شبکه‌ وسیع رابطان توسط کمیته‌ انضباطی فضای دانشگاه را مانند پادگانی نظامی نموده است و فضای امنیتی در دانشگاه حاکم است.

با ایجاد تغییر در نهاد رهبری و جانشینی پورذهبی به جای انصاریان در ریاست نهاد رهبری دانشگاه سیستان و بلوچستان فشارها بر دانشجویان منتقد و آزادی‌خواه شدت بیشتری به خود گرفته است.

مسؤولان که در تجمعات اخیر مطالبات دانشجویان را پذیرفته بودند و قول رسیدگی داده بودند با عهد شکنی و عدم تحقق مطالبات دانشجویان به مجازات و سرکوب دانشجویان تجمع‌کننده و منتقد اقدام کردند.

در فصل امتحانات و در فواصل زمانی کوتاهی ۱۱ نفر از دانشجویان به کمیته‌ی انضباطی احضار شدند و برای ۸ نفر از آن ها حکم صادر شد و ورودشان به دانشگاه ممنوع اعلام شد و برخی از آن‌ها را با ضرب و شتم از دانشگاه بیرون کردند.

اما آن چه عجیب بود روند و نحوه رسیدگی کمیته‌ی انضباطی به پرونده‌ی دانشجویان احضار شده است.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر در طی رسیدگی به شکایات در دانشگاه این دانشجویان حق دیدن متن شکایت، حق دیدن نام شاکیان را نداشتند و حتا حق دانستن نام اعضای کمیته‌ انضباطی را هم نداشتند و رییس کمیته انضباطی معتقد است این کمیته سری است و حتا زمان تشکیل جلسه را هم به کسی اعلام نکرد. مطابق با شیوه نامه اجرایی کمیته انضباطی دانشجویان خواستار حضور در کمیته انضباطی شدند و ماده دو بخش رسیدگی به تخلفات دبیر کمیته انضباطی را در صورت درخواست متهمان موظف کرده است که از متهمان دعوت به عمل بیاورد اما از آن جا که اعضای این کمیته مایل نبودند هویت‌شان فاش شود، حق حضور متهمان را نادیده گرفتند. با توجه به موارد فوق اساساً این تردید وجود دارد که آیا شورایی به نام شورای انضباطی وجود دارد یا خیر زیرا نه اسامی آن معلوم است و نه زمان برگزاری جلسه. از سوی دیگر مطابق با آیین‌نامه شورای انضباطی اعضای دانشجویی و استادان حاضر در کمیته بدوی باید با شورای انضباطی تجدیدنظر متفاوت باشند. با توجه به این کسی از اسامی شورای انضباطی خبری ندارد در مورد اجرای این قانون هم تردید وجود دارد.

برخی از دانشجویان نیز اعتراضات خود را نسبت به نقض قانون و عدم رعایت آیین‌نامه انضباطی دانشجویان، به صورت کتبی به مسؤولان مربوط ارائه دادند اما پاسخی که به آن ها داده شد، احکامی بود که دانشجویان به هیچ وجه در جریان صدور آن‌ها نبودند. و مسؤولان کمیته به آن‌ها گفت که «همین است که هست».

دانشجویانی که مطابق با آیین‌نامه درخواست حضور در جلسه‌ی رسیدگی و تصمیم‌گیری در مورد پرونده‌شان را داشتند، بدون آن‌که مسؤولان مربوط آن‌ها را خبر کنند و به درخواست آن‌ها پاسخی بدهند، از طرف کمیته انضباطی به بند ۱۲ شامل ۲ ترم حذف‌ترم با احتساب سنوات و هم‌چنین برای ۳ نفر پیشنهاد اخراج به شورای کمیته مرکزی، محکوم شدند.

گرچه تا این‌جای کار مسؤولان کمیته‌ انضباطی با زیر پا گذاشتن قانون برای دانشجویان حکم صادر کردند اما آن‌ها به این اکتفا نکردند و در صورتی که احکام بدوی بود و در برگه‌های احکام نوشته شده بود(مطابق با آیین‌نامه‌ انضباطی دانشجویان) ۱۰ روز فرصت تجدیدنظرخواهی دارید، مسؤولان دانشگاه اعلام کردند که ۸ دانشجوی محکوم، حق ورود به دانشگاه را نیز ندارند و از ورودشان به دانشگاه ممانعت شد. روز یازدهم ماموران نگهبانی با ضرب و شتم سه نفر از دانشجویان به نام‌های علی نمازی، کامران جلیل و علی باقری آ‌ن‌ها را از دانشگاه اخراج کردند و حتا به آنها اجازه‌ پوشیدن کفش‌شان را ندادند پس از آن هم نیروی انتظامی این افراد را برای بازجویی به کلانتری برد و چند ساعتی در بازجویی بودند.

به گزارش خبرنامه امیرکبیر وقتی که این دانشجویان توسط نیروی انتظامی دستگیر و به کلانتری برده شدند، با نامه شکایت چند تن از نگهبانان دانشگاه مواجه شدند.

بازجویان لباس شخصی به هنگام تفهیم اتهام دانشجویان فوق نامه‌ای به آن‌ها نشان دادند که در آن از طرف دانشگاه خطاب به نیروی انتظامی نوشته بود که این دانشجویان اخراج شدند و برای دانشگاه ایجاد مزاحمت نمودند.

ماموران لباس شخصی بعد از بازجویی‌های خود از دانشجویان به آن‌ها گفتند که نه تنها حق ورود به دانشگاه را ندارید بلکه اگر می‌خواهید آزاد شوید باید از شهر خارج شوید.

با وساطت و تعهد یکی از اساتید بالاخره دانشجویان دستگیر شده بدون آن‌که حق ورود به دانشگاه را داشته باشند، آزاد و چندین شب است که در خارج از دانشگاه به‌سر می‌برند و حق ورود به دانشگاه را ندارند.

دکتر رضوانی معاونت دانشجویی، فرهنگی دانشگاه در پاسخ به دانشجویان دستگیر شده برای ورود به دانشگاه به آن‌ها گفت: «من هم در خانه‌ام زندگی می‌کنم، من چه ربطی دارد که شما در خارج از دانشگاه هستید.» معاونت دانشجویی دانشگاه در پاسخ به اظهارات دانشجویان مدعی است که این کمیته اختیاراتی فراتر از قانون دارد و می تواند هر تصمیم را که صلاح بداند عملی کند.

دانشجویان ممنوع الورود نه تنها حکم‌ انضباطی‌شان ناعادلانه و غیرقانونی بوده است بلکه ممنوع الوردشان نیز غیرقانونی است. زیرا هیچ جای آیین نامه حق اخراج از دانشگاه و خوابگاه را به مسوولان نداده است و تنها این حق را به رییس دانشگاه داده که حداکثر یک ماه تا صدور حکم از ورود افراد جلوگیری کند. اما حکم ممنوع الورود دانشجویان پس از صدور حکم صادر شده است و به معنای اخراج از خانه این افراد هم محسوب می شود.

دانشجویان فوق به شدت نسبت به احکام و نحوه‌ی رسیدگی به پرونده‌شان اعتراض دارند و در حال پی‌گیری مسائل خود از مجاری قانونی مختلفی هستند.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:4 توسط انار| |

خداوندا!

در سرزمینی که نام تو را می پرستند خلق تو را زیر پا قربانی می کنند. ضربه ی سکوت مقربان درگاهت

از گلوله ی جاهلان کاری تر است. خون و جهالت سهم ما از عدالت بود و شهادت نامی که برای تسلی

به ما دادند و ترس تنها هدیه ی آشکار ما. دسته گل بزرگی روی سنگ قبرم نهادند تا زیر آن حکایت مردنم

را دفن کنند تا کسی حتی زمان مرگم را نداند.

تابستان و ....

نمی دانم چگونه گذشت ولی بسیار نالیدم خیلی جاها جا زدم بعضی وقت ها گریه کردم دوستی دستم

 را گرفته بود تا نیفتم و وای اگر این دوست نمی بود .........

بگذریم.

دیروز باز ترس در خانه ی دلهامان را می کوبید.مهمان همیشگی که به وجودش عادت کرده ایم آنقدر که

دیگر از هیچ خبری آشفته نمیشویم تنها آهی میکشیم تا که بگوییم هنوز ذره ای زنده ایم و خشم که

دیگر  حوصله ی خروشیدن ندارد گویی خسته است از داد و بی داد.

با لباس نظامی ریختند داخل مغازه. تیراندازی کردند . انگشت همسایه ی مان قطع شد.فقط برای خرید

رفته بود.پسر صاحب مغازه را گرفتند و بردند.همون موقع توی همون خیابون دو تا ماشین نظامی ایستاده

 بودند ماشین آدم رباها از کنارشون گذشت و اونها نفهمیدند یا نخواستند بفهمند.این اتفاق عجیب نبود

.تازگی هم نداشت. از آن دسته خبرهایی است که صبح ها بعد از  صبح بخیر گفتن ها و صحبت از

گرمی هوا به هم می گوییم.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:57 توسط انار| |

 

می توانستم با یک کاتر رگ دستم را بزنم و بنشینم که بمیرم . نوشته بودم:" منی وجود ندارد . درد  را احساس

 

نمیکنم . هیچی نیست حتی من نیستم . وجود قابل درک نیست . هیچ دلیل منطقی ای را احساس نمیکنم اصلا

 

وارد دایره ی فکرم نمیشود ، هیچ چیز . با سرعت غیر قابل باوری می چرخد  نیرویی اجازه نمیدهد

 

چیزدیگری وارد دایره شود.انگار سرم را میان چندین آهنربا گذاشته اند و از هر طرف میکشند و قتی جمله ی

 

 دلم میخواد وسط میاد انگار فقط یک عادته . منی وجود نداره . یک جسم بدون هیچی. فقط یک جسم مثل بالش

 

 یا یک تکه پارچه توی یک فضای بدون جاذبه. این چیزیه که منم. حتی فکری وجود نداره که بخواهم به آن

 

 فکر کنم .نمیفهمم چی میگم . یک کسی ، یک صدایی فقط فحش میده . دائم میگه:" خفه شو ، کثافت خفه شو ،

 

نیست. " من نیستم. یک انرژی هست که می خواد خراب کنه اگر ترس وجود نداشته باشه قادرم.... نه . می

 

ترسم. ای کاش میشد همه چیز را شکست همه ی برگه ها رو پاره کرد . چیزی رو گاز گرفت یکی رو زد.

 

میخوام گریه کنم . دارم فکرهای مخرب میکنم. انرژی بد. انرژی خیلی وحشتناک . میخوام با دندون هام طنابی

 

که داره منو میکشه بجوم. از خودم میاد بالا حسش میکنم . هر چیزی که دارم مینویسم داره به وجود میاد.

 

واضح تر میشه . ای کاش زودتر تموم شه. میخوام برگرده یک جایی یک چیزی یک وجودی برای اینکه راه

 

برم. از خودم میترسم. خدا کنه اتفاقی نیفته. مثبت بنویس تا درست شه. بنویس. جلو ببر. مداد رو جلو ببر.

 

بنویس:احساس خوب.بنویس.. بهت میگم بنویس تو میخندی تو مهربون میشی بنویس: مهربون. ........میخوام

 

گریه کنم .دست از سرم بردارین.داره فحش میده. خفه ام کردین تو رو خدا ساکت شین."

اینها با من بودند.همه ی صداهایی که هیچکدام حرف نمیزدند. آنروز برای رها شدن از نمیدانم هایم به کریم

آباد رفتم. میترسیدم ولی هیچ چیز ترسناکی وجود نداشت همه مثل همیم.دلم میخواست همانجا بمانم. فقط نگاه

 کردم و برگشتم چیزی نفهمیدم دورم حصاری کشیده بودم که باعث میشد همه یه طور دیگه نگاهم کنند من در

 انجا فقط نگاه میکردم اما دریغ از ذره ای فهم و برگشتم هنوز هم گاهی صداها با من اند همراه همه ی آدم هایی

که دیدم.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:23 توسط انار| |


Design By : Night Skin